...
راه میرفتیم...مثل وقتی که خواب بد میبینی و با شنیدن صدای ناله ی خودت از خواب بیدار میشی...به خودم اومدم...داشتم صدای ناله مو میشنیدم...از فاصله ی خیمه مانندی که برای ختم قرآن زده بودن،تا جایی که نشسته بودیم،فقط به اشکهای امروز صبح "ن" فکر می کردم.دستشو گرفته بودم و دلداریش میدادم.فکرم کار نمیکرد،فقط هرچیزی به ذهنم میرسید میگفتم.دلم نمیخاد توی دنیا باعث اینطوری اشک ریختن کسی بشم....دلم میگیره،فقط یه سوال بی جواب:چیکار کنم...-نور سبز،الزهرا...تو رو میارن میزارن بالا روبروی ما...بلند میشم.نگاهت میکنم...اشکهام میان...میگیرنت روی دست و میارنت...از دور نگاهت میکنم......
ادامه مطلب