در این صفحه میتوانید تمام مطالب مرتبط با «نوشتن همین و تمام» را مشاهده کنید. آخرین مقالات و منابع در دسترس هستند.
خلاصه مطالبی که در این صفحه می خوانید : ...تو نزدیکی به من،اما.... و همین و... و بی عنوان و ...خوابی که بی تعبیر بود.. و لفظ قلم نوشت... و کوری یعقوب،یا رسوایی بانوی مصر؟!اولی عشق است اما دومی تاوان عشق... و جمعه نوشت... و ...وقتی،دلی... و مسیر زندگیِ این روزایِ من... و سی و پنج... و می نویسم...تا یادم بماند... و نوستالژی... و من..پای بدی های خودم می مانم...من...پای بدی های تو هم می مانم... و آنقدر شعر برای نسرودن دارم... و لیلی مرده بود... و همین روزای خوبی که،می دونم بهترین روزاس... و ...به خاطر همین... و بدون عنوان... و بدون شرح...
با استفاده از لینک های زبر می توانید به مطالب مورد نظر خود در سایت
زیر درخت آرزو... دسترسی پیدا کنید
اون روز HONY داشت وسایلشو جمع میکرد که بره،کنارش نشسته بودم،داشت اون اسپری رو میذاشت توی کیفش،گفتم عه،این همون اسپری ه که روزی که از راهیان برگشته بودم بوش توی خونه پیچیده بود...گفتم این بو منو یاد راهیان میندازه،گفت برش دار واسه خودت...امروز چشمم بهش افتاد،یکمشو زدم،بعدش خوابم میومد،گرفتم خوابیدم...باورت میشه؟ساعتها خواب "تو" رو دیدم...برای چند ساعت پیشم بودی،و من احساس میکردم که "داشتمت"...برای همون مدت کوتاه،تمام تنش هایی که داشتم برطرف شده بود...ای کاش خواب ظهر هم تعبیر داشت...
پی نوشت:تو نزدیکی به من اما،تو رو تاریک می بینم...پ.ن۲:زین قوم چه خواهی که بهین پیشه ورانش،گهواره تراش اند و کفن دوز و دگر هیچ...
پ.ن۳:گرتوتی ام:))))))پ.ن۴::...و همچنان دارم به داشتن یا نداشتن وبلاگم فکر میکنم......
ادامه مطلب میخاستم با وبم خاطره بسازم...مثه وبلاگهایی که قبلا داشتم...زیر درخت آرزو،دریا،ولوم دی،حتی آشیان خاطره...اما درست شروع نشد...از همون اولش خاطره های بد داشت...کامنتهایی که گذاشته شد،سوء تفاهم ها...بعضی حرفهایی که نباید گفته می شد...هر وقت میخام اینجا بنویسم دستم به نوشتن نمیره،از اینکه کسایی بیان این مطالبو بخونن،کسایی ک مطالب هیچ ربطی بهشون نداره...یه نفر بهم گفت اگه میخای حساسیتی ایجاد نشه،آدرس وبو عوض کن و بعد به دوستا و فامیل بده،گفتم خب منم دقیقا همینکاروکرده بودم...اینکه بقیه بخوان کنجکاوی کنن و بخونن به خدا مشکل من نیست...نمیدونم چرا تک تک جملات کامن...
ادامه مطلب ~اینکه چیزی نیست زهرا،یه بار رفته بودیم رستوران،من و فاطمه خورش ماست سفارش دادیم،همشو فاطمه خورد...خیلی خوشمزه بود..
-وقتی پای خورش ماست درمیون باشه،رفاقت معنایی نداره:))))))
پی نوشت:کار آموزی روستا رو خیلی بیشتر از شهر دوست دارم...نمیدونم چرا از بچگی اینقدر روستا برام جذابیت داشت...انگار یه دنیای دیگه ایه،آدماش فرق دارن...کلا یه جور متفاوتیه...
پی نوشت۲:خواب بد دیدم...توی خواب ناله میکردم،یهو بیدار شدم.ساعت ۴ و ۵۸ دقیقه،۲ دقیقه به اذان صبح... نمیدونم چرا یهو بهش فکر کردم...سه تا آرزو دارم...اول اینکه یه هنر رزمی یاد بگیرم...دوم،اونقدری پیانو یاد بگیرم،که فقط ی...
ادامه مطلب نشستیم روی سکو،بلند بلند گریه می کرد...میگفت خدا غلط کردم،خدا من غلط کردم...سرشو گرفتم توی دستام...آروم نوازشش کردم...نمیخاستم پا به پاش گریه کنم،ولی یهو یه قطره اشک چکید گوشه ی گونه م...-------روی نیمکت نشستیم...گریه میکنه،از خاطراتش میگه...از خاطراتش...دستمو میزنم پشت کمرش...حالا وقت دامن زدن به گریه هاش نیست...-------نیمکت مرکز،دوباره گریه میکنه،سرشو میزارم روی پاهام...گریه کن...گریه کن...آروم نمیشی،ولی گریه کن...-----همونجا...پشتشو میکنه بهشون،بغض گلوشو گرفته...فقط من میفهممش...دلم میگیره...کسی نباید خونه ی خوشبختیشو رو اشک یکی دیگه بسازه...نور سفید...جرقه...آتیش...اضطر...
ادامه مطلب کم کم،تو هم از خیالم دور میشوی...خیلی دور...خیلی تاریک...کم کم تمام دلخوشی های سال پیش هم می روند...دیگر کسی نیست که به هوای چفیه اش،تمام دشت،نگاهم را بدوانم...تو می روی...تو از ذهنم،از قلبم...می روی...کم کم تو هم تمام خواهی شد...و باز هم پایان تلخ تمام قصه های من،فراموش کردن های بدون رسیدن است...اینجا،دمدمه های غروب که می شود...من می مانم و یک عالم تنهایی...نگو تو خدا را داری...برای کسی که نه آنقدر خوب است که در خود خود خدا غرق بشود،و نه آنقدر بد که خدا را هیچگاه یاد نکند،تمام این حرفها خنجر است...خواستی ثابت کنی خوب نبودنم را؟دست هایم ندیدی که از اول ماجرا،به نشان ت...
ادامه مطلب گفتم:عاشق شدن اونقدرها هم بد نیست...یا خوشبخت میشی،یا بزرگ...پرسیدی چطور؟گفتم وقتی عاشق بشی،یا می رسی یا نمی رسی...اگه برسی،یا از انتخابت راضی هستی یا نیستی،و اگه نرسی،یا فراموش می کنی یا برای همیشه باید با یادش زندگی کنی...اگه برسی و از انتخابت راضی باشی،یا نرسی و فراموش کنی،خوشبختی...اگه برسی و از انتخابت ناراضی باشی،یا نرسی و نتونی فراموش کنی،اونوقت با تحمل سختی هاش،بزرگ میشی...و در هر صورت،تو با عاشقی کردن،رشد میکنی...اگه مسیرت برای این عشق،درست باشه،اگه نخوای از میون برهای خطرناکش بری،اگه وسطش خدا رو کنار نگذاری و فقط خودت و عشقت رو نبینی،اونوقت ع...
ادامه مطلب -میتونی فراموشم کنی؟~هوم؟-تو،میتونی اتفاقایی که افتاد رو فراموش کنی؟!
~چرا نتونم؟من الان سرم جایی گرمه...تو نمیتونی؟-نمیتونم،من هر روز بهش فکر میکنم،به همه چیز،از اول تا آخر...سرم جایی گرم نیست...و نمیتونمم فراموش کنم...~چاره ای نداری...این زندگیه،راهی نیست که تو انتخابش کرده باشی...درواقع توی این زندگی،تو انتخابای محدودی داری...و خیییلی کم میتونی دنیا رو تغییر بدی...اینکه گاهی انتخاب بعضی آدما،با تقدیر خدا یکی میشه،نباید تو رو وسوسه کنه که بیفتی دنبال آرزوها و دل بخواهی هات.میفهمی که؟!-میفهمم...من اشتباه کردم...سبک سنگین که میکنم،میبینم خیلی چیزا تقصیر ...
ادامه مطلب هواخواه توام جانا و می دانم که می دانی
که هم نادیده می بینی و هم ننوشته می خوانی
ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق
نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی
بیفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور
که از هر رقعه دلقش هزاران بت بیفشانی
گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است
خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی
ملک در سجده آدم زمین بوس تو نیت کرد
که در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی
چراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانان است
مباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی
دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت
ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی
...
ادامه مطلب ۱)شیر کاکائو۲)ماشین۳)اتوبوس۴)اتوبوس۵)بی آرتی۶)مرکز بهداشت(شیرخوار،کودک،وزن وقد،دورسر،مشاوره)۷)تکیه شهدا(نماز،زیارت،غرغر)۸)اتوبوس۹)تاکسی۱۰)خونه۱۱)پروژه۱۲)شیرکاکائو۱۳)چایی۱۴)خوابپی نوشت:اون شیر کاکائوهه نقطه عطفشه......
ادامه مطلب اگر تو را جویم...
حدیثِ دل گویم...
بگو کجایی؟!...
به دستِ تو دادم...
دل پریشانم...
دِگَر چه خواهی؟!!!!...
ادامه مطلب جرقه ی این کار،از یه کتاب شروع شد،پریفر بهم یه کتاب داده بود تا بخونم.اون روز گفته بود برش گردونم،همه ی کتاب رو نخونده بودمش،به خاطر همین توی تاکسی،قسمتهاییش که حس کردم شاید به درد بخوره رو از فهرستش نگاه میکردم و میخوندم...
تا اینکه رسیدم به یه مطلب جالب... ...
ادامه مطلب بعد از اینهمه وقت،هر آدمی میتونه یه بطری آب معدنی که نزدیک ۳ سال توی کمدش بوده رو تشخیصش بده ...
اومدم پایین.کنار وسایل امیر علی بود.
مامان گفت به بطری نیاز داشتیم.توی کمد تو دیده بودیمش.
لازمش داشتی؟
سعی میکنم لحنم عادی به نظر برسه
لازمش که ندارم...ولی گمش نکنید...
و توی دلم میگم:با ارزش بود...
بعد از ۳ سال...این خاطره هم تموم شد...
بیشتر از این نمیشه برای نگه داشتنش تلاش کرد...
خداحافظ،تابستون ۳ سال پیش......
ادامه مطلب -سیم آخر...امروز فهمیدم "سیم آخر"ی ندارم که بهش بزنم...مثل همه ی آدما،دوست دارم حقم رو بگیرم،دوست دارم حقایق رو مشخص کنم...و دوست دارم که تصورات اشتباه رو درستش کنم...اما امروز فهمیدم به هر قیمتی اینو نمیخام...اینکه "هیچ" بردی،ارزش زیر پا گذاشتن یه چیزایی رو نداره...سیم آخر من این بود:رها کردن همه چیز...فقط چند دقیقه سر مزار تویی که صدام زدی نشستم و گریه کردم...دیگه چیزی مهم نیست...بزار هرکی هر کاری دلش میخاد بکنه...من رها کردم و به خدا سپردم...زمین خییییلی گرده...یه جمله ای به این مضمون توی ذهنم میچرخه:شاید ما دوباره همدیگه رو ملاقات کردیم،ولی جایی که منو رها کردی...
ادامه مطلب
این قلب ترک خورده ی من بند به مو بود
من عاشق او بودم و او عاشق "او" بود
باشد که به عشقش برسد هیچ نگفتم
یک عمر در این سینه غمش راز مگو بود
من روی خوش زندگی ام را که ندیدم
هر روز دعا کرده ام ای کاش دو رو بود
عمر کم و بی همدم و غرق غم و بی تو
چاقوی نداری همه دم زیر گلو بود
من زیر سرم سنگ لحد بود و دلم خوش
که زیر سرش نرم شبیه پر قو بود... پ.ن:فقط دو بیت اولش....
پ.ن۲:عجیب این شعر منو یاد یکی میندازه....
همین و......
ادامه مطلب لیلی قصه اش را دوباره خواند ، برای هزارمین بار و مثل هر بار لیلی قصه باز هم مرد.
لیلی گریست و گفت: کاش اینگونه نبود. خدا گفت: هیچ کس جز تو قصه ات را عوض نمی کند.
لیلی قصه ات را عوض کن! لیلی اما ترسید، لیلی به مردن عادت داشت. تاریخ به مردن لیلی خو کرده بود.
خدا گفت: لیلی عشق می ورزد تا نمیرد، دنیا لیلی زنده می خواهد
لیلی اه نیست، لیلی اشک نیست ، لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست. لیلی زنده است، لیلی زندگی کن!
اگر لیلی بمیرد ، دیگر چه کسی لیلی به دنیا بی آورد؟ چه کسی گیسوان دختران عاشق راببافد؟
چه کسی صعام نور ار در سفره های خوشبختی بچیند؟ چه کسی غبار اندوه را از طاق...
ادامه مطلب بیا وقتی برای عشق،هورا میکشد احساس،به روی اجتماع بغض حسرت،گاز اشک آور بیندازیم،بیا با خود بیندیشیم،اگر یک روز تمام جاده های عشق را بستند...اگر یکسال،چندین فصل برف بی کسی بارید...اگر یک روز نرگس در کنار چشمه غیبش زد،اگر یک شب شقایق مرد،تکلیف دل ما چیست؟...و من احساس سرخی می کنم چندیست...و من از چند شبنم پیش در خوابم،نزول عشق را دیدم...چرا بعضی برای عشق دلهاشان نمیلرزد؟چرا بعضی نمی دانند،که این دنیا،به تار موی یک عاشق نمی ارزد؟چرا بعضی تمام فکرشان ذکر است،و در آن ذکر هم "یاد خدا" خالی است...و گویی میوه ی اخلاصشان کال است...چرا شغل شریف و رایج این عصر رجالی اس...
ادامه مطلب -اسمت چیه؟*آنجلی -خوشبختم،اسم منم آنجلیه...*اسم شما چرا آنجلیه؟-شاید پدر و مادرم از این اسم خوششون میومده،به خاطر همین...اسم تو چرا آنجلیه؟*شاید پدر و مادر من از شما خوششون میومده،به خاطر همین...
پی نوشت:هرجا صدایی خسته بود،هرجا دلی شکسته بود،هرجا لب جاده کسی به انتظار نشسته بود،هرجا کسی نفس نداشت،فرصت پیش و پس نداشت،هرجا دیدی پرنده ای،لونه به جز قفس نداشت...به یاد من باش...
پی نوشت2:هر روز سر ظهر،اینجا یه دختری قدم میزنه .شاید دیوانگی باشه.اما اگه این کارا اسمش دیوونگیه،من پرچمدار دارالمجانین ام.
پی نوشت3:روز دوم...شروع اول(5)
پی نوشت4:بعضی حرفها هست،نه میت...
ادامه مطلب گاهی،
قضاوت نادرست درباره ی کسی،ممکن است به تباهی زندگی او منجر شود،
قضاوت واقعی،فقط مخصوص خداست...
حقیقت زندگی انسان ها شاید با برداشت شما از آن،فرسنگها فاصله داشته باشد... ...
ادامه مطلب شمایی که داری برای پستهای بنده کامنت میزاری و در زمینه ی حدس افکار و مخاطب پستهای من خودت رو صاحب نظر میدونی،برای چندمین بار میگم،اگه از حرفها و نظراتت مطمئنی و به خودت شک نداری،با اسم خودت کامنت بزار،و اگه به خودت و افکارت شک داری،بهتره بری یکم مبارزه با نفس کنی که مطمئن بشی بعد بیای اظهار نظر بفرمایی،با تشکر...!!! ...
ادامه مطلب بلخره یه روزی تو با من حرف خواهی زد...و اون وقت من همه چیز رو برات میگم...همه ی حرفهایی که توی دلم نگه داشتم تا بیای و بدونی...همه ی دلتنگیها و روزهای سختم رو برات خواهم گفت...یه روز،شاید نه خیلی دور،تو میای و سر صحبت من میشینی....من تمام حرفهای ناگفتمو برای اون روز نگه داشتم...تمام شجاعتم رو برای گفتن حرفهایی که کسی نمیدونه جمع کردم...برای روزی که گوش تو آماده ی شنیدش باشه...بیا...همونطوری که میخام بیا...قبل از اینکه دیر بشه...همین....
ادامه مطلب -...نه تو به من دل میسپری،نه من شبیهه تو میشم...چیزی نمونده از من و...
-...و اما تو،قرار نبود آن وقت های تو،جایشان را با این وقتهای من عوض کنند...
-جانا،سخن از زبان ما می گویی ..
-یا تن رسد به جانان...یا جان زتن بر آید...
-صدا کن مرا...صدای تو خوب است...
-درگیر جنگ تن به تنی نابرابرم...
-من به بارونا سپردم،به خیابونا سپردم،که مواظب توعه دیوونه باشن...
...
ذهنه شلوغ
تردید
تصمیم
یا علی......
ادامه مطلب