در این صفحه میتوانید تمام مطالب مرتبط با «لیلی مرده بود» را مشاهده کنید. آخرین مقالات و منابع در دسترس هستند.
خلاصه مطالبی که در این صفحه می خوانید : ...خوابی که بی تعبیر بود.. و لیلی،نام دیگر آزادی... و لیلی مرده بود... و لیلی تشنه تر شد..
با استفاده از لینک های زبر می توانید به مطالب مورد نظر خود در سایت
زیر درخت آرزو... دسترسی پیدا کنید
نشستیم روی سکو،بلند بلند گریه می کرد...میگفت خدا غلط کردم،خدا من غلط کردم...سرشو گرفتم توی دستام...آروم نوازشش کردم...نمیخاستم پا به پاش گریه کنم،ولی یهو یه قطره اشک چکید گوشه ی گونه م...-------روی نیمکت نشستیم...گریه میکنه،از خاطراتش میگه...از خاطراتش...دستمو میزنم پشت کمرش...حالا وقت دامن زدن به گریه هاش نیست...-------نیمکت مرکز،دوباره گریه میکنه،سرشو میزارم روی پاهام...گریه کن...گریه کن...آروم نمیشی،ولی گریه کن...-----همونجا...پشتشو میکنه بهشون،بغض گلوشو گرفته...فقط من میفهممش...دلم میگیره...کسی نباید خونه ی خوشبختیشو رو اشک یکی دیگه بسازه...نور سفید...جرقه...آتیش...اضطر...
ادامه مطلب دنیا که شروع شد، زنجیر نداشت ، خدا دنیای بی زنجیر آفرید. آدم بود که زنجیر را ساخت، شیطان هم کمکش کرد.
دل ، زنجیر شد، زن زنجیرشد، دنیا پر از زنجیر شد و انسانها همه دیوانه ی زنجیری!
خدا دنیا را بی زنجیر می خواست. نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است.
امتحان آدم اما همینجا بود، دستهای شیطان پر از زنجیربود.
خداگفت: زنجیرهایتان را پاره کنید ، شاید نام زنجیر های شما عشق است!
یک نفرزنجیرش را پاره کرد، نامش را مجنون گذاشتند.
مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان برای او گذاشت.
شیطان آدم را در زنجیر می خواست، لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست.
لیلی می دانست ...
ادامه مطلب لیلی قصه اش را دوباره خواند ، برای هزارمین بار و مثل هر بار لیلی قصه باز هم مرد.
لیلی گریست و گفت: کاش اینگونه نبود. خدا گفت: هیچ کس جز تو قصه ات را عوض نمی کند.
لیلی قصه ات را عوض کن! لیلی اما ترسید، لیلی به مردن عادت داشت. تاریخ به مردن لیلی خو کرده بود.
خدا گفت: لیلی عشق می ورزد تا نمیرد، دنیا لیلی زنده می خواهد
لیلی اه نیست، لیلی اشک نیست ، لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست. لیلی زنده است، لیلی زندگی کن!
اگر لیلی بمیرد ، دیگر چه کسی لیلی به دنیا بی آورد؟ چه کسی گیسوان دختران عاشق راببافد؟
چه کسی صعام نور ار در سفره های خوشبختی بچیند؟ چه کسی غبار اندوه را از طاق...
ادامه مطلب لیلی گفت: امانتی ام زیادی داغ است.زیادی تند است. خاکستر لیلی هم دارد می سوزد.امانتی راپس می گیری؟
خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم ،خاکسترت را پس می گیرم. لیلی گفت : کاش مادر می شدم،مجنون بچه اش را بغل می کرد.
خدا گفت: مادری بهانه ی عاشقی است.بهانه ی سوختن،تو بی بهانه عاشقی، توبی بهانه می سوزی.
لیلی گفت: دلم زندگی می خواهد، ساده ، بی تاب ، بی تب . خدا گفت: اما من تب و تابم، بی من می میری...
لیلی گفت: پایان قصه ام زیادی غم انگیز است.مرگ من ، مرگ مجنون، پایان قصه ام را عوض می کنی؟
خدا گفت: پایان قصه ات اشک است.اشک دریاست. دریا تشنگی است و من تشنگی ام، تشنگی و آب . پایانی ...
ادامه مطلب