لیلی گفت: امانتی ام زیادی داغ است.زیادی تند است. خاکستر لیلی هم دارد می سوزد.امانتی راپس می گیری؟
خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم ،خاکسترت را پس می گیرم. لیلی گفت : کاش مادر می شدم،مجنون بچه اش را بغل می کرد.
خدا گفت: مادری بهانه ی عاشقی است.بهانه ی سوختن،تو بی بهانه عاشقی، توبی بهانه می سوزی.
لیلی گفت: دلم زندگی می خواهد، ساده ، بی تاب ، بی تب . خدا گفت: اما من تب و تابم، بی من می میری...
لیلی گفت: پایان قصه ام زیادی غم انگیز است.مرگ من ، مرگ مجنون، پایان قصه ام را عوض می کنی؟
خدا گفت: پایان قصه ات اشک است.اشک دریاست. دریا تشنگی است و من تشنگی ام، تشنگی و آب . پایانی ازین قشنگتر بلدی؟
لیلی گریه کرد. لیلی تشنه تر شد. خدا خندید.
پی نوشت1:به این سادگی ها نیست...گول حرفهای الکی ظاهر بین ها رو نباید خورد،
اول از همه باید "عاشق بودن" رو انتخاب کنی،
بعد اون رو طلب کنی...بخوای..با تمام وجودت و با تک تک سلولهات...
بعدش باید هراتفاقی که میفته صبر کنی،راز عاشقی همین صبر کردنهاست...باید هرچی پیش میاد لبخند بزنی و از کنارش رد بشی...مثه هفت خوان رستم میمونه،عشق واقعی توی دنیا فقط یه حسه،چیزی که عوض نمیشه.اصلا آدم آفریده شده،تا این حس رو تجربه کنه،شاید سخت باشه،ولی ارزش استقامتت رو داره،فقط باید یه مدتی که کوتاه بودن یا نبودنش به ظرفیت خودت بستگی داره تحمل کنی،
بعدش کم کم همه چیز درست میشه...روزهای خوبت میان،به معشوقت می رسی...زندگیت قشنگ میشه.باور نمیکنی؟برو زندگیه کسایی که بهش رسیدن رو نگاه کن...
پی نوشت2:فکرشو بکن،یه ترم کامل،فقط روزای شنبه،یکشنبه،دوشنبه کلاس داشته باشی،کل تابستونشو خونه باشی،بعد یهو ترم بعدش از شنبه تا پنجشنبه بری کارآموزی....فسیل میشیم خب!!!
پی نوشت3:روز چهارم،دوره سوم(15)
پی نوشت5:دوباره،دلم میخاد ببینمش(Y)
پی نوشت6:لیلی گفت،پایان قصه ام زیادی غم انگیز است،پایان قصه ام را عوض میکنی؟!
همین و...
زیر درخت آرزو......
ما را در سایت زیر درخت آرزو... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 25