زیر درخت آرزو...

در این صفحه می‌توانید تمام مطالب مرتبط با «متن تو که خوابی بیاتی» را مشاهده کنید. آخرین مقالات و منابع در دسترس هستند.

خلاصه مطالبی که در این صفحه می خوانید : ...تو نزدیکی به من،اما.... و ...خوابی که بی تعبیر بود.. و من..پای بدی های خودم می مانم...من...پای بدی های تو هم می مانم... و همین روزای خوبی که،می دونم بهترین روزاس... و برای تو نوشت..

با استفاده از لینک های زبر می توانید به مطالب مورد نظر خود در سایت زیر درخت آرزو... دسترسی پیدا کنید

...تو نزدیکی به من،اما....

اون روز HONY داشت وسایلشو جمع میکرد که بره،کنارش نشسته بودم،داشت اون اسپری رو میذاشت توی کیفش،گفتم عه،این همون اسپری ه که روزی که از راهیان برگشته بودم بوش توی خونه پیچیده بود...گفتم این بو منو یاد راهیان میندازه،گفت برش دار واسه خودت...امروز چشمم بهش افتاد،یکمشو زدم،بعدش خوابم میومد،گرفتم خوابیدم...باورت میشه؟ساعتها خواب "تو" رو دیدم...برای چند ساعت پیشم بودی،و من احساس میکردم که "داشتمت"...برای همون مدت کوتاه،تمام تنش هایی که داشتم برطرف شده بود...ای کاش خواب ظهر هم تعبیر داشت... پی نوشت:تو نزدیکی به من اما،تو رو تاریک می بینم...پ.ن۲:زین قوم چه خواهی که بهین پیشه ورانش،گهواره تراش اند و کفن دوز و دگر هیچ... پ.ن۳:گرتوتی ام:))))))پ.ن۴::...و همچنان دارم به داشتن یا نداشتن وبلاگم فکر میکنم......

ادامه مطلب

...خوابی که بی تعبیر بود..

نشستیم روی سکو،بلند بلند گریه می کرد...میگفت خدا غلط کردم،خدا من غلط کردم...سرشو گرفتم توی دستام...آروم نوازشش کردم...نمیخاستم پا به پاش گریه کنم،ولی یهو یه قطره اشک چکید گوشه ی گونه م...-------روی نیمکت نشستیم...گریه میکنه،از خاطراتش میگه...از خاطراتش...دستمو میزنم پشت کمرش...حالا وقت دامن زدن به گریه هاش نیست...-------نیمکت مرکز،دوباره گریه میکنه،سرشو میزارم روی پاهام...گریه کن...گریه کن...آروم نمیشی،ولی گریه کن...-----همونجا...پشتشو میکنه بهشون،بغض گلوشو گرفته...فقط من میفهممش...دلم میگیره...کسی نباید خونه ی خوشبختیشو رو اشک یکی دیگه بسازه...نور سفید...جرقه...آتیش...اضطر...

ادامه مطلب

من..پای بدی های خودم می مانم...من...پای بدی های تو هم می مانم...

-سیم آخر...امروز فهمیدم "سیم آخر"ی ندارم که بهش بزنم...مثل همه ی آدما،دوست دارم حقم رو بگیرم،دوست دارم حقایق رو مشخص کنم...و دوست دارم که تصورات اشتباه رو درستش کنم...اما امروز فهمیدم به هر قیمتی اینو نمیخام...اینکه "هیچ" بردی،ارزش زیر پا گذاشتن یه چیزایی رو نداره...سیم آخر من این بود:رها کردن همه چیز...فقط چند دقیقه سر مزار تویی که صدام زدی نشستم و گریه کردم...دیگه چیزی مهم نیست...بزار هرکی هر کاری دلش میخاد بکنه...من رها کردم و به خدا سپردم...زمین خییییلی گرده...یه جمله ای به این مضمون توی ذهنم میچرخه:شاید ما دوباره همدیگه رو ملاقات کردیم،ولی جایی که منو رها کردی...

ادامه مطلب

همین روزای خوبی که،می دونم بهترین روزاس...

بیا وقتی برای عشق،هورا میکشد احساس،به روی اجتماع بغض حسرت،گاز اشک آور بیندازیم،بیا با خود بیندیشیم،اگر یک روز تمام جاده های عشق را بستند...اگر یکسال،چندین فصل برف بی کسی بارید...اگر یک روز نرگس در کنار چشمه غیبش زد،اگر یک شب شقایق مرد،تکلیف دل ما چیست؟...و من احساس سرخی می کنم چندیست...و من از چند شبنم پیش در خوابم،نزول عشق را دیدم...چرا بعضی برای عشق دلهاشان نمیلرزد؟چرا بعضی نمی دانند،که این دنیا،به تار موی یک عاشق نمی ارزد؟چرا بعضی تمام فکرشان ذکر است،و در آن ذکر هم "یاد خدا" خالی است...و گویی میوه ی اخلاصشان کال است...چرا شغل شریف و رایج این عصر رجالی اس...

ادامه مطلب

برای تو نوشت..

بلخره یه روزی تو با من حرف خواهی زد...و اون وقت من همه چیز رو برات میگم...همه ی حرفهایی که توی دلم نگه داشتم تا بیای و بدونی...همه ی دلتنگیها و روزهای سختم رو برات خواهم گفت...یه روز،شاید نه خیلی دور،تو میای و سر صحبت من میشینی....من تمام حرفهای ناگفتمو برای اون روز نگه داشتم...تمام شجاعتم رو برای گفتن حرفهایی که کسی نمیدونه جمع کردم...برای روزی که گوش تو آماده ی شنیدش باشه...بیا...همونطوری که میخام بیا...قبل از اینکه دیر بشه...همین....

ادامه مطلب