-آروم آروم کل تکیه شهدا رو قدم میزنم...دنج ترین جاهاشو فقط قدم میزنم...دنبال جای قبر میگردم...
-یه مدتیه همش فکر میکنم،همسر شهید بودن سخت تره،یا مادر شهید بودن...دلم میخاد به جایی برسم که، یه روز قدرت انتخاب داشته باشم،و سخت ترینش رو انتخاب کنم...
-هنوز وارد دوره ی هفت و هشت نشدم...باید کامل بشه.مگه نه؟!
-روز ۳۳...شباهتت منو به سمت خودش کشید...اومدم بالای سرت و نگاهت کردم...اسمتو که دیدم جا خوردم...هرجوری هم که بخام بگم تصادفیه ،نمیتونم...خودت منو سمت خودت کشوندی...AANE
-گاهی وقتا،واقعیت،از همه ی کابوسهای ما تلخ تره...شاید یه زمانی فهمیدن یه چیزایی برام خیلی تلخ بود.ولی الان حتی فراتر از اون کابوس رفتم...
-بهش گفتم این نشونه های عادی و کوچیک،کار تو نیستا...انتظار من خییییلی بیشتر از این حرفهاس.خوددانی...
-خوب بلده همیشه حال آدمو بگیره،خدا رو میگم.ما که دیگه عادت کردیم.بازم دمت گرم.خیلی خدایی.همه چی دست خودته...:)
-دیگه بعضی وقتا آدم به جایی میرسه،که دنیا براش پشیزی ارزش نداره...دیگه مهم نیستی دنیا...زور الکی نزن.
-میدونی،قصه چیز دیگه ای بود...داستان دل من بود...م. گاهی وقتا میگه نوشته هاتو کتاب کن...
اگه بخوام داستان زندگیمو کتاب کنم،شاید هزاران صفحه حرف برای گفتن داشته باشم...طولانیه...خب،ولی...همه چیز از قلبم شروع شد...
زیر درخت آرزو......ما را در سایت زیر درخت آرزو... دنبال میکنید
برچسب: من پای بدیهای خودم می مانم من پای بدی های تو هم می مانم, نویسنده: بازدید: 28