گفتم،میخای باهام چیکار کنی،من چیکار کنم؟!روبروت که ایستادم دوباره گریه ام گرفت...بابا میگه گریه کردن یعنی ضعف نشون دادن،ولی اینجا که جز من و تو کسی نیست...تو ببین که چقدر ضعیف بودم،و چقدر تلاش کردم قوی به نظر بیام...تو منو ببین،تو منو بشناس...گفتم و از کنارت رد شدم...
گفتم نمیخاستم باعث آزار کسی بشم...نمیخاستم،ولی هیچکس حرفمو باور نکرد...
نگاهم که میکنی،سنگینی این نگاه آزارم میده،با خودم قرار گذاشته بودم یه حقایقی رو هیچوقت نگم،که باعث ناراحتی کسی بشه،قرار گذاشته بودم،ولی ناچار شدم...وقتی توی تنگنا بمونی و حرفت رو نفهمن...وقتی...
این نیز بگذرد...مثل همیشه که همه چیز گذشت...مثل تمام شب ها و روزهای یکسال قبل این موقع،مثل تک بیتیِ حال همین الان من....
شبهای هجر را گذراندیم و زنده ایم..
ما را به سخت جانی خود،این گمان نبود...
همه چیز را که کنار بگذاری،باز هم این جنگ،نا برابرترین اتفاق بود...
همین و لبخند...
زیر درخت آرزو......ما را در سایت زیر درخت آرزو... دنبال میکنید
برچسب: درگیر جنگ تن به تنم,درگیر جنگ تن به تن,درگیر جنگ تن به تنی نابرابرم, نویسنده: بازدید: 34